وودی در ابتدا چه کسی است؟
وودی در ابتدای Toy Story رهبر اسباببازیهای اندی است.
او جدی است، مسئولیتپذیر است و همهی اسباببازیها را مدیریت میکند. وقتی اندی وارد اتاق میشود، وودی میداند چه کاری باید انجام دهد.
اما در پشت این اعتمادبهنفس، یک ترس بزرگ وجود دارد:
ترس از جایگزین شدن.
وقتی باز لایتیر وارد زندگی اندی میشود، وودی احساس میکند جایگاهش در خطر است.
باز از نظر ظاهری جذابتر است، امکانات بیشتری دارد و برای اندی هیجانانگیزتر است.
وودی برای اولین بار با این واقعیت مواجه میشود که:
محبوب بودن برای همیشه تضمین نشده است
به همین دلیل رفتارهای اولیهی وودی همیشه قهرمانانه نیست.
او حسادت میکند.
عصبانی میشود.
اشتباه میکند.
حتی در مقطعی تصمیمی میگیرد که باعث میشود باز از پنجره بیرون بیفتد.
این بخش مهم است، چون وودی از ابتدا «قهرمان کامل» نیست.
او باید قهرمان شدن را یاد بگیرد.مشکل اصلی وودی: «من برای چه کسی هستم؟»
وودی یک اسباببازی است.
و معنای وجودش را در رابطه با صاحبش پیدا میکند.
برای او، اندی فقط یک کودک نیست.
اندی دلیل وجود اوست.
به همین دلیل وقتی باز وارد زندگی اندی میشود، وودی احساس نمیکند فقط یک رقیب وارد اتاق شده؛ بلکه احساس میکند هویت خودش در حال نابودی است.
وودی در واقع از خودش میپرسد:
«اگر اندی دیگر من را نخواهد، پس من چه کسی هستم؟»
این سؤال بعدها تبدیل به مهمترین سؤال کل شخصیت او میشود.
رابطه وودی و باز؛ از دشمنی تا برادری
رابطهی وودی و باز یکی از بهترین روابط دو شخصیت در تاریخ انیمیشن است.
در ابتدا:
وودی = تهدید باز
باز = تهدید وودی
هر دو فکر میکنند دیگری جای آنها را گرفته است.
اما اتفاقات داستان باعث میشود کمکم بفهمند که به جای رقابت، میتوانند کنار هم قرار بگیرند.
و اینجاست که وودی یکی از بزرگترین درسهای زندگیاش را یاد میگیرد:
محبت محدود نیست.
اگر اندی باز را دوست داشته باشد، به این معنا نیست که وودی را کمتر دوست دارد.
وودی باید یاد بگیرد که عشق، مسابقه نیست.
وودی چرا همیشه میخواهد همه را نجات دهد؟
یکی از ویژگیهای اصلی وودی، حس مسئولیت شدید اوست.
اگر یکی از اسباببازیها گم شود، وودی احساس میکند مسئول اوست.
اگر کسی ناراحت باشد، وودی تلاش میکند مشکل را حل کند.
اگر گروه در خطر باشد، وودی خودش را وسط ماجرا میاندازد.
اما این ویژگی هم نقطه قوت اوست و هم نقطه ضعفش.
چرا؟
چون وودی گاهی فکر میکند:
«اگر من نتوانم همه را نجات بدهم، پس شکست خوردهام.»
او بیش از حد مسئولیت به دوش خودش میگذارد.
حتی وقتی دیگران آمادهاند کمک کنند، وودی گاهی سعی میکند همه چیز را خودش کنترل کند.
این همان چیزی است که در فیلمهای بعدی بیشتر به آن پرداخته میشود.وودی و ترس از بیفایده شدن
ترس اصلی وودی فقط «رها شدن» نیست.
ترس عمیقتر او این است:
«دیگر به درد کسی نخورم.»
این مسئله در Toy Story 2 بسیار پررنگ میشود.
وقتی وودی آسیب میبیند و قرار است تعمیر شود، ناگهان با انتخابی بزرگ مواجه میشود.
او میتواند به موزه برود و برای همیشه یک اسباببازی ارزشمند و مشهور باشد.
یا میتواند برگردد پیش اندی و بداند که روزی اندی بزرگ میشود و احتمالاً دیگر با او بازی نخواهد کرد.
از نظر منطقی، موزه انتخاب امنتری است.
اما وودی در نهایت انتخاب میکند:
من ترجیح میدهم مدت کوتاهی واقعاً دوست داشته شوم تا اینکه برای همیشه پشت شیشه نگهداری شوم.
این یکی از مهمترین لحظات رشد شخصیت اوست.
وودی و جسی؛ دو نوع متفاوت از ترس
رابطه وودی و جسی هم از این نظر جالب است.
هر دو از رها شدن میترسند، اما به شکل متفاوت.
جسی تجربه کرده که صاحبش او را رها کرده است.
وودی هنوز چنین تجربهای را به همان شکل نداشته، اما از آینده میترسد.
جسی میگوید:
«این اتفاق قبلاً افتاده.»
وودی میگوید:
«یک روز ممکن است اتفاق بیفتد.»
به همین دلیل جسی بیشتر زخمی است و وودی بیشتر مضطرب.
وودی به جسی کمک میکند دوباره به تعلق داشتن اعتماد کند.
و جسی هم به وودی یادآوری میکند که چیزی که از دست دادن آن میترسد، بالاخره ممکن است تغییر کند.
وودی و اندی؛ رابطهای فراتر از «صاحب و اسباببازی»
اگر بخواهیم قلب Toy Story را پیدا کنیم، باید به رابطهی وودی و اندی نگاه کنیم.
وودی عاشق اندی است.
اما عشق او به اندی فقط این نیست که اندی با او بازی کند.
وودی میخواهد اندی خوشحال باشد.
همین مسئله در Toy Story 3 به اوج میرسد.
اندی بزرگ شده است.
قرار است خانه را ترک کند.
اسباببازیها باید با واقعیتی مواجه شوند که سالها از آن میترسیدند.
اندی دیگر کودک نیست.
وودی برای اولین بار مجبور میشود بپذیرد که نقش او در زندگی اندی به پایان رسیده است.
و این برای شخصیتی مثل وودی بسیار دردناک است.
چون تمام هویت او حول این رابطه ساخته شده است.
بزرگترین بلوغ وودی
وودی در ابتدای داستان فکر میکند:
«وظیفه من این است که متعلق به اندی باشم.»
اما در پایان Toy Story 3، نگاهش تغییر میکند:
«وظیفه من این است که کاری کنم اسباببازیها جایی داشته باشند که دوست داشته شوند.»
به همین دلیل، او تصمیم میگیرد اسباببازیها را به بانی بدهد.
این تصمیم فوقالعاده مهم است.
وودی میتوانست اسباببازیها را نزد خودش نگه دارد.
اما میفهمد که آنها باید زندگی خودشان را داشته باشند.
او بالاخره میپذیرد:
عشق واقعی یعنی اجازه بدهی کسی که دوستش داری مسیر خودش را برود.وودی در Toy Story 4؛ سختترین درس زندگی
اگر Toy Story 3 درباره خداحافظی اندی با اسباببازیهایش باشد، Toy Story 4 درباره خداحافظی وودی با نقشی است که تمام زندگیاش داشته است.
در ابتدای فیلم، وودی دیگر مثل گذشته مورد توجه نیست.
بانی بیشتر با فورکی ارتباط برقرار میکند.
وودی اما باز هم تلاش میکند فورکی را نجات دهد.
چرا؟
چون وودی نمیتواند تصور کند اسباببازیای وجود داشته باشد که فکر کند ارزش زندگی ندارد.
فورکی میگوید:
«من آشغال هستم.»
اما وودی میخواهد به او نشان دهد که میتواند برای یک کودک مهم باشد.
و این نکته درباره وودی بسیار زیباست:
او چیزی را که خودش بیش از همه از دست داده، میخواهد برای دیگری حفظ کند.
یکی از مهمترین شخصیتها در تحول وودی، بو پیپ (Bo Peep) است.
بو برخلاف وودی نگاه متفاوتی به زندگی دارد.
وودی هنوز به مفهوم «یک کودک، یک اسباببازی» وابسته است.
اما بو یاد گرفته که یک اسباببازی میتواند بدون صاحب هم زندگی معناداری داشته باشد.
این تفاوت میان آنها باعث میشود وودی مجبور شود دوباره درباره هویت خودش فکر کند.
بو به وودی نشان میدهد:
تو فقط چیزی نیستی که برای یک کودک ساخته شدهای.
تو میتوانی خودت انتخاب کنی.تصمیم نهایی وودی
در پایان Toy Story 4، وودی یکی از سختترین تصمیمهای زندگیاش را میگیرد.
او باید بین:
بازگشت به گروه و ادامه همان زندگی قدیمی و ماندن با بو و ساختن یک زندگی جدید انتخاب کند.
وودی برای اولین بار چیزی را انتخاب میکند که صرفاً وظیفه نیست
او خودش را انتخاب میکند.
چون وودی همیشه خودش را فدای دیگران کرده است.
اما حالا متوجه میشود که فداکاری هم میتواند به یک شکل دیگرِ فراموش کردن خود تبدیل شود.
وودی آدم خودخواهی است؟
در نگاه اول شاید پایان Toy Story 4 این سؤال را ایجاد کند.
آیا وودی دوستانش را ترک کرد؟
بله.
اما آیا آنها را رها کرد؟
نه.
این دو با هم فرق دارند.
وودی در تمام زندگیاش به دیگران گفته بود:
«من کنار شما هستم.»
اما در نهایت باید به خودش هم اجازه میداد که زندگی خودش را داشته باشد.
او بالاخره میفهمد:
«من مسئول خوشبختی همه نیستم.»
و این شاید بزرگترین درس شخصیت او باشد.
بزرگترین ویژگی وودی: وفاداری
اگر بخواهیم فقط یک ویژگی برای وودی انتخاب کنیم، احتمالاً وفاداری است.
وودی به اندی وفادار است.
به دوستانش وفادار است.
به باز وفادار است.
به بانی وفادار است.
حتی وقتی خودش آسیب میبیند، اولین سؤالش این است:
«بقیه چه میشوند؟»
اما داستان وودی نشان میدهد که وفاداری بدون مرز میتواند خطرناک باشد.
اگر همیشه فقط برای دیگران زندگی کنیم، ممکن است یک روز متوجه شویم که دیگر نمیدانیم خودمان چه میخواهیم.
وودی برای رسیدن به بلوغ باید یاد بگیرد:
وفاداری به دیگران نباید به معنای بیوفایی به خودت باشد.
وودی در یک نگاه
اگر بخواهیم وودی را در چند جمله خلاصه کنیم:
رهبر است، اما گاهی بیش از حد کنترلگر.
وفادار است، اما گاهی خودش را فراموش میکند.
شجاع است، اما عمیقاً از بیفایده شدن میترسد.
فداکار است، اما باید یاد بگیرد خودش را هم دوست داشته باشد.
به دیگران کمک میکند رها شدن را بپذیرند، در حالی که خودش سالها از آن میترسد.
و در نهایت:
وودی عروسکی است که تمام زندگیاش را صرف این کرد که برای کسی مهم باشد؛ اما بزرگترین رشدش زمانی اتفاق افتاد که فهمید برای ارزشمند بودن، لازم نیست همیشه متعلق به کسی باشد.و شاید زیباترین جمله درباره وودی این باشد:
وودی در آغاز داستان میترسد که باز جای او را بگیرد.
بعد میترسد که اندی بزرگ شود.
بعد میترسد که بانی دیگر او را نخواهد.
اما در پایان میفهمد که مسئله هیچوقت این نبوده که چه کسی او را میخواهد.
مسئله این بوده که:
آیا خودش میداند که کیست، حتی وقتی دیگر کسی به او نیاز ندارد؟
و پاسخ نهایی وودی «بله» است.
او از یک اسباببازی که هویتش را از صاحبش میگرفت، تبدیل میشود به شخصیتی که خودش انتخاب میکند چه کسی باشد و کجا زندگی کند.
به همین دلیل، داستان وودی فقط داستان یک اسباببازی نیست.
داستان آدمی است که سالها فکر میکند:
«اگر برای دیگران مفید نباشم، پس چه ارزشی دارم؟»
و در نهایت یاد میگیرد:
«من حتی وقتی دیگر کسی به من نیاز ندارد، هنوز ارزشمندم.»
و شاید به همین دلیل است که خداحافظی وودی در Toy Story 4 اینقدر دردناک است؛ چون ما فقط شاهد خداحافظی یک عروسک با دوستانش نیستیم.
ما شاهد خداحافظی یک شخصیت با نسخهای از خودش هستیم که تمام عمرش را میشناخت.
وودی بالاخره میرود.
نه چون دوستانش را دوست ندارد؛
بلکه چون بالاخره یاد گرفته خودش را هم دوست داشته باشد.
دیدگاه خود را بنویسید